يادداشت‌های ادبی


:: از سيد رضا محمدی ::

2
خيليامون شايد سيد رضا رو از نزديک ديده باشيم. يه افغان بسيار باحال و فوق‌العاده شاعر! چندی پيش زن گرفت و رفت کابل. خيلی دلم براش تنگ شده، مخصوصا بعد از جشنواره شعر دانشگاه الزهرا، پاييز 1381، به تازگی هم از بچه‌ها شنيدم که يه وبلاگ تو پرشين بلگ داره که بهش سر زدم و ... ساده ساده مثل خودش . اگه وقت کردين حتما بهش سر بزنين. به ياد سيد عزيزمون يکی از کارای قشنگش رو همين‌جا مياريم. هر جا هست به سلامت باشه:

يک روز عصر عصر دقيقا عصر سر ريز می‌کنند خيابانها
ما مثل ذره های يک استفراغ قی می‌شويم از دهن آنها

يک روز عصر عصر تو می‌آيی ياری برای با تو نشستن نيست
می‌پرسی او کجاست دهانم را می‌آورند پيش تو شيطانها

لب می‌گذاری‌ام به لب و لبهام با تو دو تکه ابر کهن هستند
تو چکه چکه می‌مکی ام لب‌ها آوازها صداها دندان‌ها

يک روز عصر عصر تو می‌آيی در کافه‌ها هتل‌ها می‌گردی
در پارک‌ها و ليليه‌هادر.. در..درقهوه‌خانه ها ودليجان‌ها

من نيستم دو پام ولی در پارک بين دو کفش غرقه‌به‌خون هستند
من نيستم دو قلوه‌ی من اما قل می‌زنند در دل قلیان‌ها

من نيستم دو ديده‌ی من اما در جيب‌های رهگذران سبزند
من نيستم دو ساعد من هستند در سفره‌ها کپک‌زده با نان‌ها

من نيستم که زندگي‌ام ديريست ذره به ذره ريخته قی کرده
يک روز عصر عصر تو می‌آيی خاليست زندگانی از انسان‌ها

:: از بهزاد هميالی ::

2
اين شعر از مجموعه‌ای که تازه به چاپ رسيده و با کيفيت خيلی خيلی بدی هم به چاپ رسيده، انتخاب شده. بهزاد از بچه‌های خيلی باحال و با استعداد استان ايلامه (دهلران) که کارای خيلی قشنگی هم داره. ان‌شاءالله بعدا بيشتر باهاش آشنا می‌شيم.

شب‌ها که می‌خواهم بياسايم، آتش مرا با شعله می‌بلعد
من نيز چون آتش پر از داغم، آخر چرا با شعله می‌بلعد؟

در کوچه‌های مرده‌ی اين شهر، ای شيخ وقتت را تلف کردی
آتشفشان گور نامردان، فانوس را با شعله می‌بلعد

گفتم بگريم شايد اين دوزخ، آرامتر سوزد ولی ديدم
چشمم جدا چون ابر می‌بارد، دوزخ جدا با شعله می‌بلعد

شمعی دگر روشن نخواهم کرد، آخر نمی‌دانيد يک عمرست
پروانه‌ی بيچاره را هرشب اين بی‌وفا با شعله می‌بلعد

حتی بخواهم سبزتر باشم، بی‌شک تبر دندانی آتشخوار
تنها درخت سبز ايلم را با تيغ يا با شعله می‌بلعد

دنيای زرتشتی خداحافظ! خاکسترم را می‌دهم بر باد
وقتيکه خلق از جنس شيطان است، آتش که را با شعله می‌بلعد؟

:: از سعيد شادی ::

2
از همين جا به سعيد عزيز و همه بر و بچ خوب مشهد سلام عرض می‌کنم، منتظر کارای خوبشون هستيم.

فروخت نام خودش را به ننگ، زانو زد
تمام غيرت جنگل -پلنگ- زانو زد

فقط به خاطر کوهی که دوستش می‌داشت
فقط به خاطر يک مشت سنگ زانو زد
* * *
شکارچی به خودش گفت: "جوخه آماده!"
و در مقابل او با تفنگ زانو زد

گلنگدن به سهولت کشيده شد، آتش[!] ...
... گرفت سينه‌ی او، بی‌درنگ زانو زد...

H   O   M   E

پنجره شعر